![]() |
![]() |
|
| شعر و مطالب |
|
به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 21:3 توسط فرناز |
|
|
حالش رو نداشتم برم مدرسه ، خبري هم نبود ميدونستم تا دو سه روز مدرسه سر كاري و تق ولقه.......دم يه تلفن عمومي و ايسادم و تلفن مدرسه رو گرفتم هموني گوشي رو برداشت كه كارش داشتم آقاي ضرغامي معاون مدرسه كه اهل شهرستان رشت بود.خيلي باهم رفيق بوديم وشوخي ميكرديم. هواي منو خيلي داشت عاشق صداي هايده بود و حاضر بود براي گرفتن نوار جديد اون واسم هر كاري بكنه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:30 توسط فرناز |
|
|
سلام دوستانم ممنون که بهم سر میزنید
تازه گیا ۱ سایت پیدا کردم که آدم میتونه از اینترنت پول دربیاره اگه میخواین بهم آدیم آف بزارین تا براتون بفرستم موفق و پیروز باشین بای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:15 توسط فرناز |
|
|
از تو دوباره مي گذرم نگاه به گريه هام نكن من از تو بي وفاترم تو اشتباه عمرمي كه ديگه تكرار نمي شي اين دفعه ديگه بر نگرد تو واسه ما يار نميشي نه غم ميخوام نه خاطره فقط بذار رها باشم تو اين غريبي نمي خوام مجنون قصه ها بشم از توي قصه ها برو ديگه تو فكر من نباش تموم كن اين قائله رو نمك رو زخم من نپاش هميشه بي گناه تويي هميشه تقصير منه نگاه بي وفاي تو هميشه طعنه مي زنه بازم دارم مي بخشمت اين اشتباه آخره گذشتم از گناه تو شايد خدا هم بگذره Mine at the end your is always |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:26 توسط فرناز |
|
سختيهاي زندگي رو نبايد آسون گرفت
با حلب پاره نميشه سقفي تو بارون گرفت نون بيار كباب ببر اسم يه بازي بود فقط توصف شلوغ فقر حتي نميشه نون گرفت اين روزا، از رونداري عاشق و معشوق ميشن من يه ليلي مي شناسم مهرشو از مجنون گرفت دخترك گل فروش از بس كلاش سكه نشه كاسه گدايي رو به سمت اين و اون گرفت مردي كه گليمشو از توي آب در نياورد يه اتاق بي اجاره گوشه زندون گرفت هيچ كس زير پرش گله رو به چرا نبرد ني شكست و زنگ زوزه صداي چوپون گرفت اون كه ادعا مي كرد سپر ميشه جاخالي كرد ضرب نيزه هم به ديوار كوتاهمون گرفت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 20:23 توسط فرناز |
|
|
صبح ساعت شش بود كه از خواب بيدارشدم.كمي خسته بودم. اما نازنين بايد به مدرسه ميرفت.
با يك بوسه ، آرام نازنين رو از خواب بيدار كردم.چشماش رو كه باز كرد لبخندي روي لباش نشست. با همون لبخند گفت سلام عزيزم. گفتم سلام نازنينم.بلند شو كه بايد بري مدرسه. لباش رو جمع كرد وگفت : من ميخوام پيش تو باشم نميخوام برم سر كلاس. دستي به موهاش كشيدم ونوازشش كردم. و گفتم : تو كه ميدوني منم دوست دارم كنار تو باشم اما نبايد كاري بكنيم كه بابا اينا اين آزادي رو از ما بگيرن. يكم دلخور شد اما پذيرفت. يه بوسه ديگه به لبهاش زدم وگفتم بلند شو خوشگلم... با ناز از جاش بلند شد با هم به طبقه پايين رفتيم ديگه ساعت شش ونيم بود، زن دايي يه ميز مفصل صبحانه چيده بود ،دايي ده دقيقه قبل از پايين آمدن ما رفته بود. صبحانه رو كه خورديم نازنين كارهاش رو كرد وآماده رفتن شديم. با ماشين تا مدرسه راه زيادي نبود ، بنا براين به موقع به دبيرستان نازنين رسيديم. اينبار بدون ترس و لرز ، ماشين رو كمي دورتر يه جاي مناسب پارك كردم و قدم زنان به طرف در مدرسه حركت كرديم ، نازنين با افتخار و محكم دست منو گرفته بود تو دستش و شونه به شونه من راه مي اومد. من زير چشمي ميديم كه هم مدرسه اي هاش دارن يواشكي مارو به هم نشون ميدن . اما به روي خودم نيآوردم كه متوجه اين ماجرا شدم. معاون مدرسه كه خانم خوشتيپ و فهميده اي بنظر ميرسيد و براي خوش آمد گويي وكنترل جلوي در مدرسه ايستاده بود وقتي رسيديم دم در خنده اي كرد وگفت : خب ....خب .... پس بالاخره ژوليت ،رومئو رو به دام انداخت. بعد رو نازنين كرد و گفت: بالاخره كار خودت رو كردي بلا. نازنين خنده مليحي كرد و همراه با كمي خجالت سلام كرد. خانم جهانشاهي دستش رو بطرفم دراز كرد و گفت سلام رمئو. دست دادم و گفتم ببخشيد بنده بايد عرض ادب ميكردم. بشدت تعجب كرده بودم........ من را ميشناخت ، خيلي هم خوب ميشناخت. گفت بالاخره بدستت آورد. گيج شده بودم. متوجه شد و گفت : تو مدرسه كسي نيست شما رو نشناسه تا حالا دوبار آلبوم عكست اومده دفتر ، چند بار هم دفتر خاطرات اين عاشق دلخسته كه توي هيچ صفحه ايش كمتر از بيست بار اسمت تكرار نشده . احمد فلان.... احمد بيسار....... احمد اينكار رو كرد ........احمد اونكار رو كرد..... خلاصه همه فكر و ذكر اين دختر ما شده بوديد حضرتعالي..... شرمنده شدم . از اين همه عشق و از اين همه محبت. خانم جهانشاهي رو به نازنين كرد وگفت خب چه خبر ؟ نازنين آروم وبا غروري توام با حيا دستش رو بالا آورد و حلقه اش رو به خانم معاون نشون داد . در حاليكه ميشد خوشحالي رو تو صورت خانم جهانشاهي خوند گفت : انشالله خوشبخت باشيد. بعد اضافه كرد پس امروز شيريني رو افتاديم. دسپاچه گفتم حتما"... حتما" در همين موقع همكلاسي هاي نازنين دور ما حلقه زدند. از هر طرف سلام بود كه به طرف من سرازير شده بود.بگونه اي كه نميرسيدم پاسخ همه رو بدم هر كي يه چيزي ميگفت. جلوي در مدرسه حسابي شلوغ شده بود . من براي اينكه قائله بخواب به نا زنين گفتم تو با دوستات برو تو من ميرم يه كارتن شيريني بگيرم بيارم . با اين حساب ما بايد همه مدرسه رو شيريني بديم. نازنين لبخندي زد و در اين لحظه توسط دوستاش كه مشتاق بودن هر چه زودتر ببين ماجرا به كجا رسيده . به داخل مدرسه كشيده شد. منم رفتم ده كيلو شيريني تر خريدم و به مدرسه برگشتم . وقتي رسيدم زنگ خورده بود و بچه ها به كلاس رفته بودند مستخدم مدرسه رو صدا زدم وگفتم از خانم جهانشاهي خواهش كنين يه لحظه بيان دم در. مستخدم رفت و بعد از چند لحظه برگشت وگفت خانم مدير گفتن شما تشريف ببرين داخل . ورود آقايان به داخل مدرسه ممنوع بود اما من به داخل دعوت شده بودم. درحاليكه سنگيني جعبه هاي شيريني خسته ام كرده بود.به اتاق مدير مدرسه رسيديم معلمين هنوز سر كلاس نرفته بودند وبراي تبريك سال نو تو اتاق خانم مدير كه بعدا" فهميدم خانم جنت نام دارند جمع شده بودند.با ورود من معلمين كه انگار ياد شيطنت هاي دوران جواني خودشان افتاده بودن شروع كردند دست زدند. خيس عرق شده بودم راستش دنبال يه راه گريز ميگشتم كه از اون مهلكه خودم رو خارج كنم. تازه فهميدم رسواي خاص و عام بودم و خودم خبر نداشتم. يكي از معلم ها كه مشخص بود معلم ادبيات نازنينه با من دست داد و سلام وعليك كرد و گفت: اگر بيرون از اين مجلس هم شما رو ميديم باز ميشناختمتون اونقدر كه نازنين شمارو توي قصه هايي كه برام بعنوان تكليف مياورد دقيق تشريح كرده بود. نميدونستم چي بگم......مونده بودم.......با لاخره معلم ها سر كلاسها رفتند و من و خانم جنت و خانم جهانشاهي تو دفتر تنها مونديم. خانم جهانشاهي رو به من كرد و گفت: قبل از هر چيز بهتون تبريك ميگم . شما بهترين ،خوش اخلاق ترين و مهربانترين شاگرد من رو به همسري گرفتين تشكر كردم. ادامه داد : حتما تعجب كردين چطور اينقدر شما براي كادر و بچه هاي مدرسه ما آشنا هستين. مو دبانه با سر اين جمله اونو تاييد ميكردم خانم جنت ادامه داد نازنين دانش آموز منظم ومرتبي بود تا اينكه اواسط سال گذشته تحصيلي دچار يه افسردگي شد و ما نفهميديم چشه تا يه روز در حاليكه مشغول تماشاي يه آلبوم عكس سر كلاس بود ، توسط معلم به دفتر اعزام شد. اون آلبوم ، آلبوم عكساي شما بود. من با نازنين خيلي صحبت كردم تا سر درد دلش باز شد و گفت كه عاشق شما شده . خيلي از شما تعريف ميكرد. بهش گفتم اين مطلب رو با خانواده ات در ميون بزار اما بشدت مخالفت كرد ظاهرا" دلش نمي خواست تا شما هم به اون ابراز علاقه نكردين اين مطلب تو خانواده اش مطرح بشه. من خيلي باهاش صحبت كردم هرراهنمايي كه به ذهنم ميرسيد به او دادم . اما روز بروز اون افسرده تر و غمگين تر ميشد. تا اينكه ديدم ديگه تامل جايز نيست . يه روز بعد ازطهر در ساعت تعطيلي مدرسه بدون اينكه او مطلع بشه پدرش را به مدرسه دعوت كردم و كل ماجرا را برايش شرح دادم. ايشون با توجه به علاقه شديدي كه به نازنين داشت ، گفت : من هم متوجه افسردگي او شده بودم اما هر چه كردم نتوانستم دليل آن را بيابم. وبعد اضافه كرد . من ميون همه خواهر وبرادرزاده هايم احمد را بيش از همه دوست دارم ، جواني فعال وشايسته است اما تا زماني كه خود احمد احساسي متقابل نسبت به نازنين پيدا نكرده هيچكاري از دست هيچكس بر نمي آيد . خانم جنت بعد از گفتن اين مسئله اضافه كرد . در اين مورد خواهش ميكنم به پدر نازنين نگوييد كه من شمارو در جريان مطلع بودن ايشون از عشق نازنين گذاشتم. من خوشحالم...نه من همه كساني كه توي اين دبيرستان هستند از كادر مدرسه گرفته تا دانش آموزان خوشحالند به خاطر نازنين. اما چند تا خواهش دارم .حالا كه به سلامتي اين ماجرا ختم بخير شد و با هم نامزد شدين. بايد رعايت يك سري مقرارت اداري مارو هم بكنين تا خداي نكرده باعث سوء استفاده ديگران نشه نازنين بايدهر روز به موقع به مدرسه بياد و راس ساعتي كه مدرسه تعطيل ميشه از مدرسه خارج بشه . هرگونه غيبت از مدرسه بايد با اطلاع از طرف پدر و يا مادر نازنين همراه باشه. و شما هم با اينكه همه مدرسه شمارو ميشناسند بايد از مراجعه مجددبه مدرسه خود داري كنيد بردن و آوردن نازنين هم بعد از خروج از مدرسه ، نبايد باعث ايجاد مسئله اي بشه. و بالا خره اينكه نازنين بايد سرو ساماني به وضع درساش كه مدتي است چنگي بدل نميزنه بده البته باكمك شما پايان فصل دهم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:24 توسط فرناز |
|
حسرت نمي گذارد ترا فراموش كنم و عشق
مانع ايست قلبي و تنها نگاه تو مي تواند مانع از اين مرگ شود دوستت دارم و مي خواهم در كنار من باشي و بماني بگذار اين حسرت به واقعيت تبديل شود و در كنارت بودن را احساس كنم اي كاش مي توانستي ديدگان شسته شده از اشك مرا ببيني و دستان مرا در حالي كه ترا نشانه رفته اند و تنها با صداي قلب تو خو گرفته اند را احساس كني لحظه، لحظه هاي من در تنهايي با تو و به ياد تو پُر مي شود و بدان تنها تو دليل بودنمي. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 17:13 توسط فرناز |
|
|
شب دير وقت خوابيديم اونم توي يك اتاق.
نزديكهاي ساعت يك ونيم بعد از ظهر بود كه نسرين اومد مارو صدا كرد وگفت: بابا گفت بسته هرچي خوابيدين ، بلندشين بياين نهار يخ كرد. من تو رختخواب نشستم و يك كمي چشمام رو ماليدم . يه نگاهي به بغل دستم كردم ديدم نازنين بغل دستم دراز كشيده تازه ياد ماجراهاي ديشب افتادم. پس خواب نديده بودم. يه جور گيجي هنوز اذيتم ميكرد.اما ديگه باور كرده بودم منو نازنين ديشب رسما" نامزد شده بوديم .ديگه چيزي از خدا نمي خواستم. به نسرين گفتم تو برو من نازنين رو بيدار ميكنم و با هم تا يك ربع ديگه ميايم. نسرين در حاليكه از در ويلا خارج ميشد گفت: خوب به مراد دلتون رسيدين ها. متكا رو برداشتم وبه شوخي به طرفش پرت كردم اما اون زودتر از در ويلا خارج شد و در رو بست. متكا به در خورد و همونجا افتاد پشت در. به طرف نازي برگشتم و درحاليكه موهاش رو نوازش ميكردم.بوسه اي از گونه اش كردم و گفتم: نازنين من .....،عشق من ......،عمر من .......,زندگي من....., همسر من......, يعني تو خوابي ؟ از جا پريد وگفت نه عزيزم دلم ميخواستم اين قشنگ ترين حرفاي دنيا رو از زبون تو محبوبم ....روحم....، عشقم ....زندگيم.......همسرم بشنوم. امروز بهترين روز عمرمنه.....دلم ميخواد تا قيام قيامت بشينم همين جا وصدات رو بشنوم ......دلم ميخواد تا دنيا دنياست سرم رو روي زانوهات بذارم و تو با موهام بازي كني..... ميدوني يكسال ونيم منتظر چنين روزي بودم. و خودش رو توي بغلم انداخت و سرش رو چسبوند به قلب من.......بعد از لحظه اي سرش بلند كرد وگفت : احمد به من قول بده تا ابد مال من باشي فقط مال من....... گفتم بهت قول ميدم .....قول ميدم مرد ومردونه.......بغض دوباره گلوي جفتمون رو گرفته بود البته اينبار از شادي نه از غم وغصه. بعد از دقايقي باتوجه به فرمان رسيده دست وپامون رو جمع كرديم وپس از شستن دست وصورت به ويلاي دايي نصرالله رفتيم. نهار رو كشيده بودند و داشتن سفره رو ميچيندند. بابا از اون كله سفره دستي تكون داد وگفت: بيا كه معلوم مادر زنت خيلي دوستت داره درست سر سفره رسيدين. با اينكه اصلا" خجالتي نبودم نمي دونم چرا يكم خجالت كشيدم سرم انداختم پايين وهيچي نگفتم فقط لبخندي زدم در همين حال مامان با يه سيني ماهي سفيد سرخ شده از راه رسيدو گفت چيكار داري پسرم رو . حسوديت ميشه خودت مادر زن نداري ؟ بعد سيني ماهي رو داد دست من و گفت: مادر بره قد وبالاي پسرم رو كه دوماد شده...... بيشتر خجالت كشيدم. بابا در جواب مامان با خنده گفت: ماكه انداختيم رفت . اما سوسكه رو ديوار راه ميرفت مامانش ميگفت قربون دست وپاي بلوريت. در اين لحظه اتفاقي افتاد كه اصلا" فكرشو نميكردم. يدفعه نازنين حرف بابا رو قطع كرد و گفت : باباجون اصلا" هم اينطور نيست نميدونين چه جواهري رو از دستتون در آوردم. يه لحظه هم سكوت كردند و بلافاصله همه شروع كردند به دست زدن براي نازنين. باباهم كه اصلا" انتظار اين دفاع جانانه رو نداشت دستاشو برد بالا و بلند شد وبطرف نازنين رفت ودر حاليكه صورت نازنين رو ميبوسيد، گفت: شاه دوماد فعلا" كه دور ، دور شماست مامانت كم بود يه مير غضب ديگه به طرفدارات اضافه شد . يه بابا هم دشت اولي به ما چسبوند كه زبون بند مون كرد. همه زدند زير خنده و با اعلام تسليم شدن بابا ماجرا ختم بخير شد. و مشغول اولين ناهار مشترك رسمي مون شديم. نهار كه تموم شد ديديم از بيرون سرو صداي بچه ها بلنده و مارو صدا ميكنن. بابا گفت: بلندشين برين پي كار خودتون . هم دندوناتون اومدن دنبالتون حالا نوبت اوناس كه يه كمي سربسرتون بذارن. من ونازنين بلند شديم وبا هم از در رفتيم بيرون. تا به ايوان ويلا رسيديم.بچه ها شور كردن سوت زدن و جيغ كشيدن و خلاصه سرو صدا راه انداختن . يه چيزي بهشون گفتم و اضافه كردم مگه شما آدم نديدين. منوچهر گفت: قربان بايد بفرمايي مگه شما تا حالا دوماد نديدين. گفتم چه فرقي ميكنه داريوش گفت : به........ فرق ميكنه ..... خيلي هم فرق ميكنه....... گفتم : مثلا" چه فرقي؟ سهراب گفـت :مثلا" آدم ميتونه داماد بشه .....اما دوماد چي ؟..... ديگه آدم بشو نيست. سرتون رو درد نيارم دو سه ساعتي من ونازنين رو دست انداختن. وكلي خنديدند.بعد هم همه با هم به كنار دريا رفتيم وبا انداختن سبزها توي دريا سيزدهمون رو بدر كرديم. ساعت حدود هفت بعد از ظهر بود كه قرار شد كم كم راه بيافتيم. داشتم اين پا اون پا ميكردم.كه دايي رو به بابا كرد وگفت: نصرت خان با اجازه شما وخواهرم احمد امشب وفردا شب مال ماست نازنين رو مياره و شب خونه ما ميمونه.فردا بعد از ظهرم ميخوام با جفتشون شرط وشروطم در ميون بذارم. بنابراين فردا شب هم اونجا هستند اما پس فردا شب هر دوشون براي دست بوس ميان خونه شما. بابا گفت ما ريش و قيچي رو سپرديم دست شما . شما يه پسر ماهم يه دختر به بچه هامون اضافه شدن. دايي بعد از تمام شدن حرف بابا رو به من كرد وگفت : همونجور كه اومدي بر ميگردي اگه يه مو از سر اين دردونه من كم بشه حسابت با كرام الكاتبينه. من چشمي بلند بالا گفتم و بعد از خداحافظي از همه فاميل وتشكر از زحماتي كه كشيده بودند.با نازنين سوار ماشين شديم و آرام به طرف تهران حركت كرديم. به اين ترتيب يكماه دلهره وتشويش به پايان رسيدودوران خوشي وسرمستي ما آغاز شد. اما ته دلم يه دلشوره اي داشتم كه رنجم ميداد.اما نميدونستم اون چيه. پايان فصل نهم |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:49 توسط فرناز |
|
|
سلام به تمام دوستاني كه دوستشان را فراموش نكردن بعداز ۱ ماه برگشتم تا آپ كنم ميبينم مشتايق تا بقيه اين داستان را بشنوين.جا داره اينجا از تمام دوستاني كه بهم سر زدن از دوستان قديمي گرفته تا دوستان جديد ( محمد جان ، آقا سعيد كه تازه به جمع دوستان پا گذاشتن، كامران جون، نويسنده يك پنجره، سهيل جان، امير جون، شقايق جون، وحيد جون، آقا سامان و ...) ممنونم ازتون دوستانه گلم مواظب خودتان باشين
باشين در پناه حق همتون و دوست دارم عزيزان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 23:2 توسط فرناز |
|
|
بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 22:48 توسط فرناز |
|
|
نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .
كنار ساحل در حاليكه دست نازنين توي دستم بود قدم ميزديم سكوت بين ما حاكم مطلق بود . گاهي مي نشستيم وتو چشماي هم نگاه ميكرديم وچشمامون پر اشك ميشد. اما انگار لبهامونو به هم دوخته بودن. حدود ساعت دو بود كه نسترن خواهر كوچيكه نازنين با يه سيني غذا به سراغ ما اومد و گفت : بابا گفته بايد تا ته اش رو بخورين و حق ندارين چيزي از اين غذا رو برگردونين. ميخواستن زجر كشمون كنن. ميدونستن توي اون لحظات حتي فرو دادن يك لقمه غذا هم از گلوهايي كه كيپ بغض مشكل چه برسه به اون همه غذا. تصميم گرفتم همه غذا هارو بعد از رفتن نسترن سر به نيست كنم . اما نسترن گفت : من بايد واسم تا شما همه غذا هارو بخورين و ظرفها ببرم وبه بابا گزارش بدم. گير داده بودن ، اونم سه پيچه. فرياد زدم نمي خوام بخورم . اصلا" ميخوام اونقدر غذا نخورم تا بميرم. نازنين دستش رو جلوي دهنم گرفت كه ديگه ادامه ندم.بعد كمي از خورشت ها رو روي برنج ريخت و قاشق رو پر كرد وجلوي دهن من آورد و گفت : بخور عزيزم. بي اختيار دهنم رو باز كردم. واون غذا رو توي دهنم گذاشت و قاشق دوم. منم قاشقم رو پر كردم ودهان اون گذاشتم.يكمرتبه اشتهايي پيدا كردم به وسعت همه گرسنگي هاي تاريخ بشر هيچ چي توي ظرف باقي نمونده بود. نسترن در حاليكه ظرفها رو براي بردن دسته ميكرد گفت : خوب شد اشتها نداشتين وگرنه منو هم با غذا ميخوردين. من و نازنين بعد دو روز بي اختيار لحظه اي لبهامون به خند ه باز شد و فراموش كرديم كه در چه وضعيتي هستيم . نسترن موقع رفتن گفت : راستي بابا گفت تا قبل از غروب آفتاب حق ندارين به ويلا بر گردين و هر موقع وقت برگشتن تون برسه ميان دنبالتون. اين هم خوب بود وهم بد .خوب بود كه ما بازهم چند ساعتي بيشتر براي با هم بودن زمان داشتيم و بد بود به اين دليل كه داشتن تدارك سنگيني براي تنبيه ما ميديدن. تصميم گرفتم ديگه به آنچه كه قرار بود به سرمان بياورند فكر نكنم. دست نا زنين رو گرفتم وبه يه منطقه دنج كه فقط خودم بلد بودم رفتيم وتا غروب با هم درد دل كرديم با فرو رفتن خورشيد تو دل آبهاي درياي خزر به نزديك ويلا برگشتيم كه مجريان حكم براحتي بتوانند ما را پيدا كنند ديگه آسمون كاملا" تاريك شده بود كه بچه ها از راه رسيدن هيچكدوم مثل سابق نبودند. خيلي خشگ گفتند: وقتش رسيده . داريوش وچهارنفر ديگه به سمت من و امير و نسرين به طرف نازنين رفتند.اول دستهاي من رو از پشت محكم بستند و بعد يه كيسه سياه رو سرم كشيدند .هيچ جا رو نمي تونستم ببينم. راستش ترسيدم . اينكار خيلي غير عادي بود واصلا منتظر چنين برخوردي نبودم با نازنين هم همين كار رو كردن. زماني كه داريوش داشت دستاي منو مي بست آهسته بهش گفتم : خيلي نامردي . يه خنده مصنوعي كرد وگفت : ميدونم. ما رو با چشم ودست بسته به ويلا بردن وفقط زماني چشماي منو باز كردن كه توي ويلاي خودمون بوديم. مادرم روبروم واساده بود و اشك تو چشماش حلقه زده بود گفت: مادر چه كردي با خودت. وبعد ادامه داد: برو فعلا" يه دوش بگير راستش كمي ترسم بيشتر شد. اگر اندكي شك داشتم واميدوار بودم همه اينكار ها براي ترساندن ما وذهره چشم گرفتن از بقيه جوناي فاميله، با اين حرف مادرم به اين نتيجه رسيدم مسئله خيلي جديست. يه لحظه با خودم گفتم : كاشكي با نازنين فرار ميكرديم....و به خودم لعنت فرستادم كه چرا اينكار رو نكردم. اما ديگه راه پس و پيش نداشتم وبايد خودم ونازنين رو به دست پر قدرت تقديرو سرنوشت مي سپردم. به حمام رفتم و دوش گرفتم بعد ماما ن يه دست كت شلوار مشكي نو به هم داد و گفت به دستور دايي جان بايد اين لباس رو بپوشي شبيه لباس دامادي بود يه مرتبه فهميدم چه نقشه اي برايم كشيده اند ميخواهند من را به شكل دامادها در آورده و مورد تمسخر و مضحكه قرار بدهند يا حداقل اين قسمتي از نقشه شوم فاميل براي من بود . بي اختيار ياد شيخ صنعان افتادم . به خودم گفتم لذت عاشقي به رسوا شدن به خاطر دلدار و معشوقه بذار منم اثبات كنم چقدر عاشقم. لباس رو از مامان گرفتم و به اتاقم رفتم و اونو پوشيدم ديدم يه پاپيون مشكي جيرهم توي جيب كتم هست . اون رو هم به گردنم بستم. وآماده مجازات شدم. با خودم گفتم از دايي خواهش ميكنم به جاي نازنين نيز من رو مجازات كنه. از اتاق خارج شدم و روبروي مادرم ايستادم.مامان يه نگاهي به سرتا پاي من كرد وبي اختيار اشك از چشماش جاري شد. من رو بغل كرد وبدون اينكه حرفي بزنه گونه من رو بوسيد ..... چند دقيقه اي دوباره سر تا پاي منو نگاه كردو در حاليكه اشگهاشو پاك ميكرد در ويلا رو باز كرد وبا صدايي لرزون گفت متهمتون آماده است . بجه ها داخل ويلا شدن ودوباره چشمهاي من را بستند. ومن رو به طرف محوطه وسط ويلا بردند. سكوت كامل همه جا رو فرا گرفته بود كوچكترين صدايي به گوش نمي رسيد. بعد از مدت كوتاهي من رو روي يه صندلي نشوندن . وگفتن تا اجازه داده نشده حق برداشتن چشم بند را نداري چند لحظه بعد بوي نازنين رو احساس كردم بله اون رو هم آوردند وكنار من نشوندن.به هردو ما تذكر داده شد كه از اين لحظه حق هيچ گونه گفتگو با هم رو نداريم. آرامش وحشتناكي بر همه جا مستولي شده بود. واين باعث شده بود گلو خشك بشه. پايان فصل هفتم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 14:27 توسط فرناز |
|
|
اميد من دلم از تو جدا نيست مي خوام تو ياد من عشقت بميره ولي از قلب من مهرت رها نيست دارم آتيش مي گيرم از جدايي ولي هيشكي به فكر قلب ما نيست خدايا پس ميون اين همه دل چرا حتي يكي شون با وفا نيست همه دنيا ميدونن اين حديث و |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:16 توسط فرناز |
|
|
واژها براي بيان احساس همانند مترسکهايي هستند در مزارع براي ترسانيدن پرندگان، وقتي نگاه خود گوياي همه چيز است کلام چه معنايي ميتواند داشته باشد؟در تئاتر زندگاني با تو آشنا شدم بدون آنکه بدانم بازيگر چه نقشي هستم با سناريويي از قبل تنظيم شده و تو هنرپيشه مهمان قلبم. تو را گرامي داشتم با آنچه که بودي و مي پرستمت با آنچه که هستي.تو شدي خداي کوچک قلب من و من شدم بازيگر نقش ليلي... ولي اين بار ليلي بدون مجنون و شيرين بدون فرهاد، چون تو خدا بودي و نه مجنون ونه فرهاد.شايد در ابتدا فقط بازي ميکردم بازي بدون فکر و شايد حتي بدون احساس زيرا از اول به من ياد داده شده بود که فقط در صحنه زندگي بايد بازي کرد و بازي داد.لحظه ايي به خود آمدم و ديدم اين نقش در خون من حل شده و با زندگيم عجين گشته و حال جدا نمودن اين دو از هم يعني ...زندگي من برهوت بود برهوتي خشک و بي پايان با خداهايي کوچک و از بين رفتني مثل بتهاي گلي شکننده تا اينکه تو آمدي برق آمدن تو محوطه محدود و کوچک دنياي من را روشن کرد هرچند از درخشندگي اين نور تا مدتها گيج و منگ بودم و قادر به تشخيص هيچ چيز ديگري نبودم حتي خود تو، تو که خود مولد آن نور بودي و منِ گمراه دنبال مولّد آن مي گشتم چقدر خام و احمق بودم.تو دنيا ي من بودي و من بدنبال دنيا مي گشتم چون کبوتري سرگشته و بي آشيان هر آشياني را مأمن خود تصور مي کردم و تو چه صبورانه نظاره گر اين سرگشته گي ها بودي. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:43 توسط فرناز |
|
|
بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا ومرافعه شنيده ميشد . دلم هري ريخت پايين، |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 22:18 توسط فرناز |
|
|
سلام دوستان گلم
میدونم از دستم ناراحتین که چرا بهتون سر نمیزنم میدونین سرم حسابی شلوغ بود واسه همین نمیتونستم بیا بهتون سر بزنم ولی خیلی دوستون دارم سال نوتون هم مبارک ان شاا... سال خوبی براتون باشه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:48 توسط فرناز |
|
|
آن زمان که مانند پرستويی زيبا درآفاق وجودم پر کشيدی چه صميمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو ميبينم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگيم را به پايت فنا و نابود مي کردم ای کاش در کنارم بودی تا سير نگاهت می کردم تا ج |